چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست و شما خواهيد مرد.دو قورباغه اين حر ف ها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائمأ به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد.بالاخره يكي از دو قورباغه ، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.اما قورباغه ديگر با حد اكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و سرانجام از گودال خارج شد.وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حر فهاي ما را نشنيدي؟ معلوم شد كه قورباغه ناشنواست . در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند !
+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 11:19  توسط یوشا
|
تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند ولي كسي نمي آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيانبار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده بود و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد و فرياد زد: "خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري كني؟" صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهنده گانش پرسيد: شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟ آنها جواب دادن: ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 17:36  توسط یوشا
|
پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد پشت ميزي نشست.
پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد.پسر بچه پرسيد يك بستني ميوه اي چند است؟
پيشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه دستش را در جيبش كرد وشروع به شمردن كرد
بعد پرسيد يك بستني ساده چند است؟
در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند.
پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد 35 سنت پسر دوباره سكه هايش را شمرد وگفت لطف كنيد يك
بستني ساده. پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد حيرت كرد.آنجا در كنار ظرف خالي بستني 2سكه 5 سنتي
و 5 سكه يك سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت.
داستان چطور بود؟
+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 10:35  توسط یوشا
|
روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یه پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان ...
+ نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 10:57  توسط یوشا
|

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 11:31  توسط یوشا
|
کوهنورد
کوهنوردی می خواست بلندترین قله رو فتح کنه .بالاخره بعد از سال ها ماجراجویی رو شروع کرد .اما از اونجا که آوازه فتح قله رو فقط واسه خودش می خواستتصمیم گرفت به تنهایی این کارو انجام بده .او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،اما دیروقت بود و به جای چادر زدن به بالا رفتن ادامه دادتا کم کم هوا تاریک شد ...سیاهی بر کوه سایه افکنده بود و ماه وستاره ها توی سیاهی شب گم شده بودند و کوهنورد نمی تونست جایی رو ببینه !در حال بالا رفتن بود و فقط چند قدم تا قله مونده بود کهپاش لغزید و حس کرد که جاذبه زمین داره اونودر خودش فرو می بره !!همچنان در حال سقوط بود و در این مدت تمام وقایع خوب و بد زندگیش پیش چشماش ظاهر شدند !ناگهان درست در لحظه ای که مرگ رو به خودش نزدیک می دید ،حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده ،اونو به شدت می کشه !میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب بود که اونو نگه داشته بود در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکهفریاد زد : خدایا کمکم کن ...ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد : از من چه می خواهی ؟- خدایا نجاتم بده !- آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟ - بله باور دارم که می تونی !- پس طنابی که به دور کمرت بسته شده قطع کن ... !!لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام توانش طناب رو بچسبه !فردای اون روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده کوهنوردی پیدا شده در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب رو محکم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ... !!!
+ نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت 10:58  توسط یوشا
|
گويندپادشاهي بود كه چهار همسر داشت به نامهاي:دلارام,جهان,حيات و فنا
گويندپادشاه با يك شاهزاده بيگانه بازي شطرنج مي كرده و شرط اين بوده كه
اگر شاه ببازد يكي از همسرانش را در اختيار همبازي خود بگذارد
شاه هنگام بازي در مي يابدكه خواهد باخت براي مشاوره نزد همسرانش ميرود
وهمسران شاه هر كدام براي رهايي از اين انتخاب پاسخي مي دهند
ابتدا نزد همسر بزرگش جهان مي رود و او مي گويد
توپادشاه جهاني جهان ز دست مده كه پادشاه جهان را جهان بكارآيد
سپس نزدحيات مي رودو او نيز مي گويد
جهان خوش است وليكن حيات مي بايد اگر حيات نباشد جهان چه كارآيد؟
فنا نيزچنين پاسخ مي دهد
جهان و حيات و همه بي وفاست فنا را نگهدارآخر فناست
و در آخر نزد زيركترين همسرش دل آرام مي رود و همسر شاه ابتدا ازچگونگي بازي مي پرسد وسپس چنين پاسخ مي دهد
شاها دو رخ بده دلارام را مده پيل و پياله پيش كن و اسب گشت مات
و شاه اين گونه بر رقيبش غلبه مي كند
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 6:58  توسط یوشا
|