زندگی اجباریست ...
شاید آن روز که که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبر از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینگونه نوشت :
هر گلی هم باشد
چه شقایق چه میخک چه یاس
زندگی اجبار است .
http://topshiraz.blogfa.topshiraz.blogfa.com
شاید آن روز که که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبر از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینگونه نوشت :
هر گلی هم باشد
چه شقایق چه میخک چه یاس
زندگی اجبار است .
دهان ات را می بویند مبادا كه گفته باشی دوست ات می دارم . دل ات را می بویند روزگار غریبی ست نازنین و عشق را كنار تیرك راه بند تازیانه می زنند . عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد در این بن بست كج و پیچ سرما آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر فروزان می دارند . به اندیشیدن خطر مكن . روزگار غریبی ست نازنین آن كه بر در می كوبد شباهنگام برای كشتن چراغ آمده است . نور را در پستوی خانه نهان باید كرد آنك قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر با كنده وساتوری خون آلود روزگار غریبی ست، نازنین و تبسم را بر لب ها جراحی می كنند و ترانه ها را بر دهان . شوق را در پستوی خانه نهان بایدكرد كباب قناری بر اتش سوسن و یاس روزگار غریب ست، نازنین ابلیس پیروزْ مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است خدا را در پستوی خانه نهان باید كرد .

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
.....
کامل شده این شعر توی ادامه مطلب هست
![]()
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد ان بودن که چگونه زیر غلتکی میرود
و گفتن اینکه سگ من نبود!
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن اینکه گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به حال خود وا نهادن و گفتن: که دیگر نمی شناسمت!
لغزش های خود را شناختن ساده است
با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن اینکه من اینچنینم
ساده است که چگونه میزی؟
باری
زیستن سخت ساده است!
پیچیده نیز هم!
پیچیده نیز هم!
"شاملو"
شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب...

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
*
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست.
*
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
دهانت را ميبويند
مبادا که گفته باشي "دوستت ميدارم"
دلت را ميبويند
روزگار غريبيست، نازنين!
و عشق را
کنار تيرک راهبند
تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
*
در اين بنبست کج و پيچ سرما
آتش را
بسوختبار سرود و شعر
فروزان ميدارند
به انديشيدن
خطر مکن.
آنکه بر در ميکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
*
آنک قصابانند
بر گذرگاهها
مستقر،
با کُنده و ساتوري خونآلود
روزگار غريبيست، نازنين!
و تبسم را بر لبها جراحي ميکنند
و ترانه را
بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.
*
کباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبيست، نازنين!
ابليس پيروز ست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد.
نظرتون در مورد این شعر چیه؟

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
... شدم ان عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم ا مد که شبی باهم از ان کوچه گذشتیم. پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب ان جوی نشستیم.
یادم اید:تو به من گفتی :از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این اب نظر کن
اب ایینه عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است.
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم حذر از عشق؟!ندانم سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم ....نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد ...
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی . من نه رمیدم . نه گسستم ...
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت......
ا شک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم اید که:دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم.
رفت در ظلمت غم ان شب و شبهای دگرهم
نه گرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم
نه کنی دیگر از ان کوچه گذر هم.....
بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم..!
فرستاده شده توسط شورا جان
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید زهرکس که بریدیم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم
![]()
چه خوش میگفت مستی با خدای خویش:
خداوندا دروغ محض گفته هرکسی گفته که در صفات تو شراکت نیست.
تویی آن بی نهایت خوب منم آن بی نهایت بد.
خداوندا شریک بینهایت بودنت هستم.
چطور بود؟
روزی گر نمیرسدت تنگدل مباش رو شکر کن که مبادا از بد بدتر شود
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد
گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب مردمان خفته را آشفته و آشفته تر سازد
بدينسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتی که فشردمش، به آغوشم تنگ
لرزید دلش، شکست و نالید که: آخ
ای شیشه تو چه می کنی در بر سنگ